|
از جرم عشق پيش كسم گرچه راه نيست * یارب تو آگهی که محبت گناه نیست
|
چرخید خداوند به دور سر تو
زد بوسه به پاره پاره ی پیکر تو
والله که کشتی نجات همه است
گهواره ی کوچک علی اصغر تو
***
با اذن تو تیر پر به سوی تو گرفت
جا در سر و پیشانی و روی تو گرفت
وقتی که برید حنجرت را خنجر
صد بار اجازه از گلوی تو گرفت
***
"والصبح" قسم به شام جان کاه تو بود
"والیل "قسم به روز اگاه تو بود
هفتاد و دو تکه شد تن آینه ات
"والشمس" قسم به صورت ماه تو بود
***
آن روز چقدر با صفا خواند نماز
انگار که با خود خدا خواند نماز
یک بار دگر قبله عوض شد آن روز
چون کعبه به سمت کربلا خواند نماز
با تشکر از استاد صفربیگی عزیز
پیشنهاد میکنم حتما به وبلاگشون سربزنید !
جناب حافظ سرودند :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
سالیان سال بعد شهریار سرودند:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور افکند دل ما را
و سالیان سال بعد یکی از شاعران کوچه و بازار زیر لب گفت:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور می دانیم
زمال غیر می دانیم سمرقند و بخارا را
و عزرائیل ز ما گیرد تمام روح و اجزا را
چه خوشتر می توان باشد ز آن کشک و دو من قارا ؟!

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده من، ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
این شعر برام خیلی مهمه !
لطفا با دقت بخونین !
کاش میدانستی
بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم !
خبر دعوت دیدار چو از راه رسید ،
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم :
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ درآر
و سراپا به سپیدی تو درآ
و به چشمم گفتم :
باورت میشود ای چشم به ره ماندۀ خیس
که پس از این همه مدت
ز تو دعوت شده است ؟
چشم خندید و به اشک گفت : برو
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه
با تو ام کاری نیست .
و به دستان رهایم گفتم :
کف بر هم بزنید
هرچه غم بود گذشت
دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده
وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند .
خاطرم را گفتم :
زودتر راه بیفت
هرچه باشد بلد راه تویی
ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی .
بغض در راه گلو گفت :
مرحمت کم نشود
گوییا با من بنشسته دگر کاری نیست
جای ماندن چو دگر نیست از اینجا بروم .
پنجه از مو به در آورده ، به آن شانه زدم
و به لب ها گفتم :
خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر
که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی !
سینه فریاد کشید :
من نشان خواهم داد
قاب نامش را در طاقچه ام
و هوای خوش یادش را در حافظه ام .
مژده دادم به نگاهم
گفتم :
نذر دیدار قبول افتادست
و مبارک باشد
وصلت پلک تو با برق نگاه محبوب .
و تپش های دلم را گفتم :
اندکی اهسته
آبرویم نبری
پایکوبی ز چه برپا کردی ؟
پای بر سینه چنان طبل نکوب .
نفسم را گفتم :
جان کیوان تو دگر بند نیا .
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت
و به پلکم فرمود :
همچو دستمال حریر
بنشان برق نگاه
پای در راه شدم .
دل به مغزم میگفت :
من نگفتم به تو آخر
که سحر خواهد شد ؟
هی تو اندیشیدی
که چه باید بکنی
من به تو میگفتم
او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید .
سر به آرامی گفت :
خب چه میدانستم ؟
من گمان میکردم
دیدنش ممکن نیست
و نمیدانستم
بین تو با دل او
حرف صد پیوند است
من گمان میکردم ...
سینه فریاد کشید :
خب فراموش کنید
هرچه بوده است گذشت
حرف از غصه و من گفتم و اندیشه بس است
به ملاقات بیندیش و نشاط .
آفرین پای عزیز
قدمت را قربان
تند تر راه برو
طاقتم طاق شده است .
چشم برقی میزد
اشک بر گونه نوازش میکرد
لب به لبخند تبسم میکرد
مرغ قلبم با شوق
سر به دیوار قفس میکوبید
تاب ماندن به قفس هیچ نداشت
دست بر هم میخورد
نفس از شوق دم سینه تعارف میکرد
سینه بر طبل خودش میکوبید
عقل شرمنده به آرامی گفت :
راه را گم نکنیم !!!
خاطرم خنده به لب گفت : نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست
کار هرروز من است
چشم بر هم بگذار
دل ! تو را خواهم برد .
سر به پا گفت : کمی آهسته
بگذارید که من هم برسم .
دل به سر گفت : شتاب
تو هنوزم عقبی !؟
فکر فریاد کشید :
دست خالی که بد است
کاشکی ...
سینه خندید و بگفت :
دست خالی ز چه روی ...
این همه هدیه
کجا چیزی نیست !!!
چشم را گریۀ شوق
قلب را عشق بزرگ
سینه ، یک سینه سخن
روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبیب
خاطر آکندۀ یاد
کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد .
شوق دیدار نباتی آورد
کام جانم شیرین
پای تا سر همه اندیشۀ وصل
.
.
.
وه چه رویای قشنگی دیدم
خواب را دریابم
که در آن
میتوان با تو نشست
میتوان با تو سخن گفت و شنید
خواب دنیای تواناییهاست
خواب سهم من و دل از تو و دیدار شماست
خواب دنیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که تو در خواب مرا خواهی خواست
که تو در خواب مرا خواهی خواند
و تو در خواب به من خواهی گفت : تو به دیدار من آ
آه ،
کاش میدانستی
بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
پلک دل باز پرید
خواب را دریابم
من به مهمانی دیدار تو می اندیشم ...
(برای دوست ناامید ! )
گل من گریه مکن
که در آیینه اشک تو ،غم من پیداست
قطره اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را میدانم
دل غربت زده ات ،
بینوایی تنهاست
من و تو میدانیم
چه غمی در دل ماست .
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعلهء چشمانِ ترم میسوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم میسوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم میسوزی
گل من گریه مکن
که در آیینه اشک تو ، غم من پیداست
قطره اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفر است
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
دُرّ ِ دندان تو در غنچه لبها زیباست
گل من گریه مکن .
(مهدی سهیلی)